بهـ نامـ او
خوبـ در آیینهـ ی شادی نگر
چهرهـ ی تو نیستـ پر از غمـ دگر
لیکـ فقط حسرتـ تلخی بهـ جاستـ
درد تو آخر چقدَر بی صداستـ
بغضـ شدهـ همرهـ هر روز تو
شکوهـ کنمـ باز ز اینـ سوز تو
دلـ بکنـ از همرهـ هر روزهـ اتـ
بحر شود جای در اینـ کوزهـ اتـ
کوزهـ ی تو، سادهـ چهـ لبریز گشتـ
فلسفهـ اتـ گمـ شدهـ در فکر دشتـ
حسّـ تو همـ حبسـ در اینـ واژهـ هاستـ
واژهـ ی تو، واژهـ ی بی انتهاستـ
گاهـ و بی گاهـ نویسمـ ببافـ
موی پریشانـ دلمـ، سادهـ صافـ
دستـ بکشـ بر سر منـ کمـ شود
حسـ خطر، قافیهـ شبنمـ شود
گشتـ پر از شعر و نوا قلبـ ما
ضربـ، و آهنگـ مرا حسـ نما
شعر شو پر رنگـ تر از پیشـ باشـ
در گذر تلخـ زمانـ کیشـ باشـ
کیشـ شدنـ، بیکسـ و تنها شدنـ
گیجـ شدنـ، اندر خمـ ها شدنـ
بهتر از آنـ استـ کهـ بی غمـ شوی
یا تو ز شطرنجـ زمانـ کمـ شوی
رنگـ خودتـ باشـ ولی دمـ نزنـ
شاد شو و حرفـ ز اینـ غمـ نزنـ
ϰ-†нêmê§ |